تبليغاتX
ابا حنانه

ابا حنانه

یادداشتهای روزانه

آغوش گرم سید علی

به نام خدا

امروز عکسهای دیدار آقای خامنه ای را با خانواده شهیدان ترور های ناجوانمردانه اخیر دیدم. چه مرهم بزرگی است این گونه بازدیدها بر دل داغدیده بازماندگان. مخصوصا اینکه دیروز در خبر ها می خواندم که فرزند چهارساله شهید احمدی روشن هنوز از شهادت پدر بی خبر است. دلم آتش گرفت تا اینکه امروز در آغوش رهبری و لبخند بر لب دیدمش. براستی چه سرمایه ای عظیم تر از بدست آوردن دل یتیم؟

لبخند رهبری نیز من را به یاد سید علی انداخت که چند سالی است گمش کرده ام و بشدت مشتاقم تا بیابمش. ای کاش سید علی عزیز من همین روزها به خانه کودکان پدر داری که به جبر زورگوی روزگار یتیم شده اند و هر روز چشم به راهند که شاید خبری از پدر آورده شود سری بزند و مهمان طعم شیرین آعوش گرمش بکند. معصومانی که روزها را میشمارند هر چند که شمردن را یاد ندارند تا آخر هفته بیاید و راهی زندان شوند و پدر را از پشت میله ها با چشمانشان در آغوش کشند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

سنگی از نوع دل

به نام خدا

شاید چند سال پیش یکی به من میگفت که روزی می رسد که سیلی محکمی به گوش پسرت میزنی، باورش نمیکردم. ولی روزهایی که گذشت به من نشان داد که یکبار که نه دوبار محکم صورت پسر ۴ ساله ام را سرخ کردم. دلیلش بماند که از کودکی خردسال مگر چه توقعی میتوان داشت؟ ولی حتما از پدر جثه بزرگ کرده اش که میتوان! بدتر از همه اینکه بعد از هفته ای پاک کنی از نوع مرغوب همه تاریخ نه چندان دور را محو میکند و نفس ندا در میدهد که هان ای مقداد چه نیک پدری هستی تو!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

هر زور عاشورا و هر مکان کربلا

به نام خدا

نمی دانم که دخترکی خردسالی و یا اینکه پسرکی بازیگوش. ولی این را خوب میدانم که سختی دوری از پدر آنقدر هست که دنیای زیبای کودکی تو را کابوسی کرده باشد برایت که تنها راه رهاییت از آن رویاهای روزهای گذشته باشد. رویایی که شاید در آن، دوران شیرین همراهی با پدر تکرار شود. این را تنها و تنها از برای تو می نویسم که به خالق دنیای شیرین کودکیت قسم شبی نیست که عزادار حسین باشم و از یاد تو غافل. گرچه به ظاهر تنهایی و چرخ دوران فعلا بر  وفق مراد قلب کوچکت نمی چرخد ولی این روزها همه برای تکرار این مطلب است که ظلم نمانده است و نخواهد ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

خط یا دایره

 به نام خدا

می توان شیرینی خامه ای را از یاد برد. حتی میشود کله پاچه و نون سنگک را هم فراموش کرد. درست که سخت است ولی حال و هوای وطن را هم می شود از سر به در کرد ولی نگاه معصوم تو هرگز برای من فراموش شدنی نیست. تو بگو با این دل چه کنم؟!

حرکتهای دایره ای را دوست دارم. هر رفتش برگشتی دارد ولی فکر اینکه رفتهایی هستند که برگشتی ندارند تنگی نفس برایم می آورد. درست مثل زمانهایی که سیر هستی و اشتهایی در کار نیست ولی به دلیلی که خودت هم نمی دانی دهانت پر است. اینکه برگشتی باشد یعنی فرصتی هست، امیدی هست که به آن زنده ای. ایکاش میشد تمام خطهای صاف دایره باشند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

به نام خدا

امشب اصلا حالم خوش نیست. محمد یادته هر وقت میومدم زندان ملاقات می گفتی بیا با هم قرار بزاریم هر وقت دلتنگ هم شدیم قرآن رو باز کنیم و با هم حرف بزنیم. که یعنی خدا بشه رابطمون. امشب هم نیاز دارم تا صبح به آیه هاش نگاه کنم. حال امشب من حتی از اوون شبی که چند تا شبیه آدم با خشونت تمام ریختن تو خونه و جلوی چشمهای وحشت زده علی کشون کشون بردنت هم بدتره. حتی از اوون شبی که تولد علی بود و علی حاضر نمیشد شمعها رو فوت کنه و هی بهانه تو رو میگرفت هم بدتره. من برات نگفته بودم ولی علی اونشب اونقدر به در خیره موند تا خوابش برد و دل همه رو خون کرد.

امشب شنیدم که دو تا جاسوس آمریکای که درست دو هفته پیش حکم زندان ده سالشون اعلام شده بود مورد بخشش اسلامی!!!قرار گرفتن و آزاد شدن. همون وثیقه ای رو گذاشتن که اون یکی دوستشون گذاشت و رفت و دیگه هم پیداش نشد.می دونم که تو هم حالت بهتر از من نیست. آخه اینهمه جوونهای این مملکت که جرم فرضیشون یک دهم این جاسوس ها هم نبوده آیا از نظر این آقایون رافت اسلامی!!! نمیتونه شامل حالشون بشه!؟

دیگه حتی رمق نفرین کردن هم ندارم ولی دلم به این خوشه که اونهایی که خودشون رو سایه خدا رو زمین می دونستن وضعیتشون این شد که همه دیدیم. اینها که جای خود دارن!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

شاعری برای من گمنام

به نام خدا

یک آقای سبیل کلفت که داشت با  لحن زیبایی شعر می خواند. اشعاری که خودش میگفت تفکراتی است که بی شرمانه روی کاغذ آورده و شده اند شعر! هر چه گشتم در کلماتش تا دریابم چرا بی شرمانه هیچ دستگیرم نشد جز اینکه این بی شرمانه گفتن محصول فروتنیش بود. از کارگری افغانی میگفت که در آزادی نان نیافته و ترجیح داده بود تا دست به جرمی بزند تا شاید چند روزی در حبس غذای گرم و سرپناهی داشته باشد در زمستان! فیلمی که من دیدم خیلی کوتاه بود. شاعر ی بود  برای من گمنام و چند بیت شعر که  عجیب بر من تاثیرگذار بود آنقدر که برای خودم هم سئوال شد  که یک آدم با سبیل های بلند و لهجه ای عجیب تازه برای من که اصلا به شعر علاقه ای ندارم چرا باید اینقدر جذاب باشد.

امروز از بچه ها شنیدم که دستگیرش کرده اند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

پدرم و مرداد

به نام خدا

چه حس شیرینی هست اینکه برای پدر و مادرت کاری انجام بدهی و خوشحالشون کنی. من امروز کار کوچکی برای پدرم کردم که شاد شد. از شدت خوشحالی اشکم آمد. خدا کنه همه ما توفیق این رو داشته باشیم که براشون کارهای بزرگ انجام بدیم.

این مدت کمتر نوشتم البته موضوع برای نوشتن داشتم ولی دل و دماغش نبود. با خودم عهد کرده بودم هر ماه دو مطلب بنویسم که دیدم مرداد تمام شد و من هنوز مطلبی ننوشته ام. البته صرف نوشتن برایم مهم نیست. مهم این هست که به موضوعات مختلف با تمرکز نگاه کنم و همچنین تمرین کنم برای نوشتن! خلاصه از خیلی عظیم خوانندگان وبلاگم!!( آقا مهدی) بابت این کم کاری معذرت می خواهم.

آخیش مرداد هم بدون مطلب نماند!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

دایی فرهاد

به نام خدا

دایی من جوانیش اهل نبود! اهل که نبود نه اینکه نا اهل باشد ولی سرش می جنبید حالا کدام طرف خودش بهتر میداند ولی هر چه بود ندیدم و نشنیدم که مال مردم خورده باشد. تا اینکه گذشت و گذشت و میانسال شد و تغییرات روحیش به خوبی قابل لمس بود. چند وقت پیش با مادرم صحبت میکردم و طبق همیشه از فامیل پرسیدم  بیشتر که جویا شدم  مادرم از رویایی برایم گفت که خاله ام در ایام اعتکاف دیده بود. گویا پدر بزرگ مرحومم در عالم خواب رضایت خودش را از دایی نشان داده. مادرم گفت کنجکاو شدم تا ببینم این فرزند ته تغاری چه کرده که پدر بعد از سالها شاد شده. مادرم میگفت تا برای دایی جریان را تعریف کرده صدای گریه داییم بلند شده. خیلی توضیح ندهم همین بس که خیری انجام داده در حد دستگیری از پیرمردی در خیابان و قصد کرده که ثوابش برسد به روح والدین مرحومش.

بهتر از این منبری می شود آیا؟ هر چه که میخواهی هست. صداقت، پاکی، صفا و در آخر و مهمتر از همه عاقبت به خیری. بالا تر از رضایت پدر و مادر چه مقامی قابل تصور است غیر از شهادت؟! این حضرت دایی من نه پای فلان منبر نشسته و مجلس فلان آقا رفته است.البته  نه به این معنی که هرکس رفته باشد و نشسته باشد بد کرده!. همانطور که به مادرم گفته بود پشیمان شده ولی خوب پشیمان شده. خیلی وقت بود که می خواستم این مطلب را بنویسم ولی امروز با نظر خصوصی که به دستم رسید و در ادامه آورده ام بهانه ای دست داد برای نوشتن.

 به دوست عزیز ده ساله ام یادآور میشوم که من هم محتاج دعایم مثل همه برای عاقبت به خیری. ضمنا اینکه خیلی دوست دارم اسمش را بدانم!

 

سلام
قورباغه رو وقتی بندازند توی آبجوش میپره بیرون و خودش رو نجات میده اما وقتی بندازن توی اب سرد و کم کم داغش کنند کم کم بی حال میشه و خودش هم نمیفهمه و میپزه این داستان معروفه به قورباغه پخته
خیلی مسئولین ما دچار همین مسأله شده اند و نفهمیده پخته اند
اما نکته من این نیست
به عنوان یک کسی که بعد از 10 سال نوشته هات رو دیدم با تطبیق این دو تا اسنپ شات حس کردم در جهتی شما هم دچار همین قضیه قورباغه پخته شدی کم و بیش
به هر صورت
امید که مصداق این حدیث نباشیم: مجالسه الاشرار تورث سوءالظن بالأخیار
یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

شاید بیانیه ای دیگر!

به نام خدا

 

تهران، سال هزار و سیصد و نود!!

چند ماهی بیشتر از سال نمی گذرد که باز خبری دیگر رخت عزا بر دل هایمان پوشانده و سرنوشت پارسا هم به  باربد و نیما و هانیه ها پیوسته است . آنهم به دست درنده صفتانی که نام پدرو و مادر را برای خود برگزیده اند. وقطعا  این آخرین خبر نخواهد بود.

آقایان مسئول با سلام!!

چه توجیهی می توان یافت برای اینهمه سستی و اهمال؟! چرا داد شما زود تر از ما به آسمان ها نرسیده است؟ نکند که امور مهم برایمان بی اهمیت گشته اند و چشمها و گوشهایمان بسته  که از کنار اینهمه بی عدالتی و  ظلم براحتی عبور میکنیم و تنمان از شدت غیرت نمی لرزد؟

شاید هیاهوی انتخابات و انحرافات مشغولتان کرده ولی بد نیست بدانید که روزانه فرشته های کوچک این سرزمین پر پر میشوند و در بهترین حالت روانهایشان برای همیشه میمیرد ولی هیچ کس از ما نشنیده که : به ای ذنب قتلت؟

به ما حق بدهید که برآشفته شویم و شما را با تلنگرمان از خواب سستی بیدار کنیم که تفاوت این فرشتگان نازدانه ما با دیگر بچه های عالم در چیست؟ مگر نه اینکه نیاز به توجه دارند و دلبری می خواهند. یک مسئول محترمی پیدا شود و قانعمان کند که چگونه است دولتمردان کشورهایی که بیشترین جنایت ها را بر ضد کودکان مظلوم عراقی و افغانستانی انجام داده اند برای کودکان خودشان سخت ترین و الزام آور ترین قوانین را وضع کرده اند ولی در کشور ما که داعیه پیروی از اهل بیت محبت و رحمت را یدکی میکشد خبر فوت و آزار فرشته های کوچکمان به یکی از معمولی ترین تیترهای خبرگزاریها بدل گشته است! یکی پیدا شود و جوابمان دهد لطفا! البته اگر طرح های چند فوریتی و لوایح مختلف اجازه دادند.

این نوشته شاید تلخ بنماید ولی قطعا گزنده بودنش از شنیدن خبر بعدی کودک آزاری کمتر خواهد بود. بنظر میرسد که همگی نیازمند تحول هستیم. از ما بعنوان جنبش دانشجویی گرفته تا شما که نام مسئول را برای خود برگزیده اید. این زشتی ها را پاک کردن تنها کار شما نیست و وظیفه ای همگانی است ولی اجازه بدهید که هم خودمان را ملامت کنیم هم شما را. هانیه دیگر نخواهد آمد تا طعم شیرین بازی با عروسکش را بچشد و همچنین پارسا برای همیشه از لذت دیدن کارتونهای زیبا محروم است ولی شما رابه شرافتتان قسم که  روزهای گذرای مسئولیت را دریابید و اجازه ندهید سنگدلانی این چنین فرشتگانمان را از لذت بازی ها و شادیهای کودکانه محروم سازند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت   توسط خود خودم  | 

یاد امام و شهدا

به نام خدا

خاک طلائیه خصوصیتی که دارد این است که انسان را به حرف می آورد حرف که میگویم  دقیقترش میشود اعتراف، اعتراف به کرده ها و ناکرده ها. نمی دانم خصوصیت این خاک است که بنام شهید حسین خرازی می شناسندش و یا اینکه تاثیرات  تکه های استخوان ممزوج در آن که پاره های بدن بهترین جوانان روزگاران قدیم ایران زمین است. از مقدمه که کم کنم امروز بعد از سالهای سال  دستم به خاک پاک طلاییه رسید و دلم رفت به سالهای دور. همان سالهایی که بنا بر تعالیمی که دیده بودیم اعترافاتمان محدود می شد به نمازهای قضا و نگاههای نادرست و  افکار زشت و از این دست گناهانی که همیشه وسوسه شان همراهمان است. اما امشب دوست دارم علاوه بر این اعترافات با شما از مشکلات دیگرم هم سخن بگویم که فکر میکنم شما هم راضی ترید به شنیدنشان. از این بگویم که چطور شد یادم رفت جوانک پزشکی که به حکم قرعه سرنوشت دوران سربازیش را در بازداشتگاهی می گذراند که از بد حادثه شد بازداشتگاه کهریزک. جوانک مظلومی که با هزار امید و آرزو درسش را به اتمام رساند و درست در زمانیکه در حال شکفتن بود از ریشه خشکانیده شد و بعد از بازی های مسخره و حتی اعتراف به اینکه به قتل رسیده هنوز که هنوز است قاتلینش بر مسندهای کمثل العنکبوت نشسته اند و هیچ کس از ما صدایمان در نمیاید که آهای مردم !!جوان مردم زیر خاک شد و خاک هم که  چه سرد است. شرمنده ام از شما که دخترک پزشکی دیگر را هم یادم رفت که به اتهامی واهی در بازداشتگاهی در همدان دستگیر شد و روز بعد خبر ش آمد که خود را حلق آویز کرده است و پدر دختر از بس از این جلسه و آن محفل رفت وآمد و خون دختر مظلومش را گدایی کرد که آخر کار خودش از خون دختر بیگناهش منصرف شد. من که ادعای وفاداری به خون شما دارم خفه شده ام از این همه بی عدالتی یا بهتر بگویم خفه ام کرده اند و تا می آیم داد بی دادی سر دهم به شما اشارتم می دهند که ببینید در بند بند وصیتنامه هاتان از ولایت فقیه گقته اید و پشتیبانی از او و من که تا به خود می ایم که جوابشان دهم که این همه داد را چکونه میشود اصلاح تعبیر نکرد و از سر دوستیش ندانست؟! مشتی بر دهانم نشسته که باید بنشینم و دندانهای خونینم را نظاره گر باشم!

به من بگوید در روزگاری که بادمجان مجانی شده و قابهای طلایی بی قیمت با این جماعت بادمجان به دور قابچین چه کنم که خفه مان کرده اند  تا خود خوب سوار خر مراد باشند؟ آخر مگر سیستمی بدون نقد هم امکان  تمدیدحیات دارد؟ به من بگویید به ایشان چگونه تفهیم کنم که لباسهای خاکی دوران شما را چه به و غولهای بزرگ افتصادی امروز؟!به من بگویید زندانبانی امام حسن را از پلید ترین انسانهای روی زمین چگونه  همطراز کنم با انسان نماهایی  به نام بازجو که فحشهای رکیک کم ترین طرفندشان است به من بگویید........

بهتر است که نگویم و  تنها با شما هم صدا شوم که یاد امام و شهدا دل و  میبره کربلا .............

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت   توسط خود خودم  |