من امیدوارم تو را نمیدانم

به نام خدا

افسوس و صد افسوس که شاکله خانواده ام  از هم پاشیده و دندانهای تیز، از بیرون خانه در حال درخشیدن است. من هرچند از بزرگان خانواده دل خوشی ندارم و رفتارهای تبعیض آمیزشان را بر نمی تابم ولی چاره ای جز حمایت از کیان خانواده و مقابله با گرگهای اطراف خانه ام ندارم. من نمی خواهم  آرزوهای بچه گی ام را که حالا شاید آرزوهای فرزندانم باشد فراموش کنم. هرچند بزرگان امیدم و امید میلیونها اعضای دیگر خانواده ام را نا امید کرده اند ولی من هنوز امیدوارم و این امیدم را بهتر از همراهی با گرگها می دانم. شاید مقدمه و موخره افکارم برای تو غریب باشد و تو راهی را پیدا کرده باشی که هم آرامش بخش خانه ات باشد و هم در تضاد با خواست گرگها، ولی من به حرمت همه خونهای به ناحق ریخته شده درون این خانه، امیدم را از دست نخواهم داد. تو را نمیدانم. 

زیاد دانی

به نام خدا

 

بارها و بارها در منقبت عجب و خطر گرفتار شدن در آن شنیده و خوانده و درکش کرده بودم ولی با پدیده جدیدی روبرو شده ام و آن  "زیاد دانی" است. قبلا ها فکر میکردم این خطر تنها و تنها در کمین مقدسان و عابدان است ولی اخیرا مطمئن شدم که به اصطلاح روشنفکران و آشنایان با علوم جدید اگر نه بیشتر ،هم اندازه عالمان به علم دین در معرض خطر خودشیفتگی و عجب قرار دارند. اسمش را من میگذارم زیاد دانی! کتاب خواندن زیاد هم آنقدر میتواند خطرناک باشد که نماز و عبادت بسیار.