من امیدوارم تو را نمیدانم
به نام خدا
افسوس و صد افسوس که شاکله خانواده ام از هم پاشیده و دندانهای تیز، از بیرون خانه در حال درخشیدن است. من هرچند از بزرگان خانواده دل خوشی ندارم و رفتارهای تبعیض آمیزشان را بر نمی تابم ولی چاره ای جز حمایت از کیان خانواده و مقابله با گرگهای اطراف خانه ام ندارم. من نمی خواهم آرزوهای بچه گی ام را که حالا شاید آرزوهای فرزندانم باشد فراموش کنم. هرچند بزرگان امیدم و امید میلیونها اعضای دیگر خانواده ام را نا امید کرده اند ولی من هنوز امیدوارم و این امیدم را بهتر از همراهی با گرگها می دانم. شاید مقدمه و موخره افکارم برای تو غریب باشد و تو راهی را پیدا کرده باشی که هم آرامش بخش خانه ات باشد و هم در تضاد با خواست گرگها، ولی من به حرمت همه خونهای به ناحق ریخته شده درون این خانه، امیدم را از دست نخواهم داد. تو را نمیدانم.