شاید کمی واقعی
به نام خدا
( نه از اون جنس به نام خدا ها که اول تمامی فیلم های ایرانی به زور آورده میشن. چه فیلم های ارزشی و چه فیلم های با پایان باز انشالله از جنس واقعی *به نام خدا*)
اینجا که داستان ما در آن در جریان است، در عجیبی دارد. قسمت بالایی آن هلالی و کوتاه است. درست مانند زورخانه ها که مجبوری سرت را خم کنی که شنیده ام که معماری درب زورخانه از قصد اینگونه است که مجبور به کوتاه کردن خودت شوی و متواضعانه وارد آن بشوی. هرچند که قانع نمیشوم ولی میتواند درست باشد. یحتمل اینجا هم اینگونه است. قسمت پایینی در هم با صفحه ای فلزی به ارتفاع تقریبی 40 سانتی پوشیده شده که بعد ها فهمیدم مانعی است بر سر راه آقا یا خانوم موش، تا وارد آشپزخانه نشود. بعد از این، چندین پله با شیب تند از نوع فلزی و هم رنگ با در، تا از آنها سر بخوری و وارد محیط بزرگ آشپزخانه ای مجهز شوی.
مجبور شدم که مکان داستان را لو بدهم ولی از من نخواهید که بگویم این آشپزخانه به کجا تعلق دارد. همین قدر بدانید که اینجا یک آشپزخانه صرف نیست بلکه آشپزخانه ای متعلق به جایی است که باید نامش فعلا محفوظ بماند.
اینکه چرا من در ایام مرخصی ام از آلمان به تهران مجبور شدم سرو کار با آشپزخانه داشته باشم بحثی است مفصل و احتمالا می تواند جزو اسناد طبقه بندی شده اطلاعاتی در نظر گرفته شود. پس با اجازه شما از این مبحث پرشی بلند میکنم تا خدایی نکرده سرو کارم با دیگرانی که نباید، نیافتد. اگر زیاد کنجکاو شده اید، شاید بتوانم دلیلش را در چاپهای احتمالی بعدی این داستان و پس از خوابیدن این غائله ها بیان کنم تا نه سیخ بسوزد و نه کباب. بگذریم....
اولین بار که دیدمش در همان لحظه اول به سختی بغلم کرد. این که میگویم به سختی اغراقی درش نیست. سخت فشردم. مثل اناری که قرار است ابلمبو شود. بعد هم دستم را گرفت و به کناری کشید و بی مقدمه گفت مریض دارم برایم دعا کن. به من حق بدهید که کمی گیج شوم ولی با لبخندی و انشالله مریضت خوب میشودی دستش را فشردم. شب اول در کنار دست آشپر بود. به من گفت که کمک آشپز است و از این مغازه به آن مغازه برای رقمی ناچیز صبح را شب و شب را صبح میکند و در کمتر از یک ساعت بعد گفت که شوخی کردم و مغازه کوچکی از خودم دارم و من را هم به مغازه کوچکش دعوت کرد و از کارگری روز مزد و بدون جا به صاحب مغازه ای هر چند جزء تبدیل شد.
یادم رفت که بگویم بشدت لاغر می نمود و بینی کشیده اش در صورتی استخوانی در کنار سیگار روشن کردن های مداومش به من میگفت که احتمالا یا درگیر همان چیزی که شما هم فکر میکنید است و یا در بهترین حالت بوده است.
آخر شب خدا حافظی گرمی با همه کرد و گفت دیگر شاید نیاید.
دو روز که گذشت وسط برنج آبکش کردن بودیم که باز آمد و سریع با همه سلام و علیک گرمی کرد و با من هم. مشغول به کار شد ولی اینبار کم کم از نقش کمک آشپز به سر آشپز تغییر جایگاه داد و هنوز هم گرم و مهربان بود. فردایش ولی کلا متفاوت بود. داد میزد، شلوغ میکرد، توهین میکرد و ذهن من دائم حول و حوش این سئوال می چرخید که چرا؟ هزاران بار به خودم میگفتم که اگر محتاج نان شب هم بودم بعید میدانم که لحظه ای در کنارش کارگری کنم و اگر نبود آن هدف و مقصودی که فعلا از بیانش معذورم، لحظه ای برای رفتن درنگ نمیکردم. درست است که بلند فریاد میکشید ولی به یک ساعت نرسیده می آمد و صورتت را با بوسهای محکمش به ریشهای تیزش می چسباند و تو را گیج میکرد و نمیشد تکلیفت را با او بدانی. نه رومی روم بود نه زنگی زنگ. نمی دانم چرا هم بغلهایش محکم بود و هم بوسهایش. کلا خشن بود حتی مهربانیش.
با بد اخلاقیش از خودش می راند و با مهربانی خشنش سعی در جبران داشت. چند باری کنترل خودم را از دست دادم و حتی می خواستم به سر آشپز قبلی و کمک آشپز فعلی بگویم که افسارش را بکشد ولی باز بر خودم مسلط میشدم.
دیگر اخلاقش دستم آمده بود و نه به مهربانی اش دل میبستم و نه از بی اخلاقش اش میشکستم. انگار که پذیرفته بودمش. مثل کسی که می دانی از بیماری رنج میبرد و برای مدتی که مجبوری در کنارش باشی تحملش میکنی. فقط سعی میکردم دمپرش نباشم تا نه نسیمش و نه طوفانش من را در بر نگیرد هرچند که مجبور بودم مدتی برایش کارگری کنم.
بدون دلیل دوست داشت شلوغش کند تا شاید نشان دهد کارش بسیار پر اهمیت است. مثلا اگر آبکش می خواست اول داد میزد بعد که میرفتی آبکش را بیاوری به سمتت حمله ور میشد و آبکش را از دستت می گرفت و بدوت اغراق چند دقیقه به خودش و ما غر میزد که خودم بکنم بهتر است و ایکاش از اول به کسی نمی گیفتم و خودم میریفم به دنبال آبکش و ... همین داستان تکرار میشد برای روزهای طولانی در هر لحظه و هر دقیقه آشپزخانه تا اینکه خود را خالی کند و بعد از ده دقیقه پاچش مداوم بارانی اضطراب و استرس بر ما هایی که کار آشپز خانه نکرده بودم و یا کم کرده بودیم، بر چشم بر هم زدنی مهربان میشد و مخلصم و نوکرمی راه می انداخت دیدینی.
روزی که از دنده مهربانی بلند شده بود و خورشید هم روی مهربانش را به ما کارگرها نشان داده بود، داشتیم برنج آبکش میکردیم که غریبه ای که بعدا فهمیدم اسمش آقا ابلافضل هست از پله های تیز آشپزخانه سر خورد و آمد پایین و این عزیزی که دارم حسابی صفحه پشت سرش میگذارم بسمتش رفت و به گرمی در آغوشش گرفت و دستش را مانند برادری که از بچگی کنار هم بزرگ شده باشند گرفت و با هم رفتند به گوشه ای و نزدیک به 10 دقیقه ای با هم صحبت کردند. نه اینکه خیلی فضول باشم که کمی هستم، ولی از آنجاییکه شخصیتش و تحلیل آن برایم مهم شده بود اکثر حرکاتش را زیر نظر داشتم و الان هم که این غریبه آمده بود حس کنجکاوی ام از خواب زمستانی اش تازه بیدار شده بود و سعی میکردم زیر زیرکی همانطور که آب کشهای پر از برنج را تکان میدادم تا برنجای تازه ابکش شده شفته نشوند، هر دو را همزمان بپایم. انگار که فهمیده باشد زیر نگاهم است صدایم زد و گفت برو برای اوستا یک جفت چکمه بیاور. لحنش درست مانند سرکارگری بود که به کارگرش دستور میدهد. کمی ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. درست است که همه ما به دور از هیاهوهای روزانه، این چند روز که به آشپزخانه می آییم دنیا را بوسیده بودیم و برای هدفی مقدس اینجا وقت میگذراندیم ولی دروغ چرا؟ این امر و دستورهایش غرور خوابیده ام را بیدار میکرد و چند دقیقه ای طول میکشید تا دوباره با لالایی تقوا بخوابانمش. بگذریم......
از اینکه فهمیدم سر آشپزی که تحمل یکی اش سخت بود دوتا شده، کمی ترسیدم. سعی کردم براساس همان الگوی رفتاری که با اولی برخورد میکردم با دومی هم همراه شوم ، ولی آقا ابالفضل در دنیای دیگری بود. اهل امر و دستور و داد و بیداد نبود و بسختی صدایش را میشنیدی. کارت که داشت انگار لبهایش فقط تان میخورد و اگر خوش شانی بودی و نزدیکش ، متوجه خواسته اش میشدی. چند بار که دورتر بودم مجبور شدم به نزدیکیش بروم تا بفهمم چه می خواهد. این تفاوت رفتاری میان استای اولی و دومی باعث شد بیشر دم پر اقا ابالفضل باشم. این نزدیکی به مذاق اوستای اولی خوش نیامد تا اینکه من را به کناری کشید و گفت: هر سئوالی داری از خودم بپرس! اگر زیاد دم و دستش باشی دیگه نیمشه جمعش کرد و سوارمان میشود!
این را که گفت سریع یاد همان مثالی افتادم که در صفحه بعدی برایتان خواهم زد و از تکرارش پیشاپیشش کراهت دارم. همان تعیین حوزه استحفاضی و حکمرانی را میگویم! همان .......
زنگی در سرم به صدا در آمد! پس آن تحویل گرفتن اولیه و اوستا اوستا کردن هم بازی بود؟!! بله بازی بود!
رفته رفته فاصله اش با آقا ابالفضل هم بیشتر شد و فردا هم شروع کرد به غر زدن و گفتن اینکه اگر خودم کار را از ابتدا کنم بهتر است. الان کار چند باره میشود و بلند بلند تکرار مکرر این جملات!
روز سوم بعد از مدتی که آقا ابالفضل رفته بود بیرون سیگار بکشد از ما پرسید آقا ابالفضل وسایلش هنوز هست؟ که بود.
یعنی بعد از سه روز برنامه دقیق و مو به مویی که اجرا کرده بود توقع داشت که آقا ابالفضل برود که هنوز نرفته بود. تصور اینکه در آن تحویل گرفتن های گرم نیم ساعت اول دیدار سه روز قبل داشته همزمان طناب دار آقا ابالفضل را می بافته، شخصیت عجیبش را برایم پیچیده تراز قبل می نمود.
سرتان را درد نیاورم، روز چهارم آقا ابالفضل آرام ما با خدا حافظی آرامتری ما را در مقایسه با سلام اولیه اش ترک کرد و خنده بر لب نشسته و بر دل پیدای اوستای اولی بدرقه راهش شد.
راستش را بگویم تابحال با فردی اینچنینی برخورد نداشتم و همیشه علامت سئوال بزرگی در ذهنم بود که چرا؟!
یک روز بعد از 10 دقیقه که از دعواها و داد و بیداد ها میگذشت، انگار که خسته شده باشد کنارم آمد و گفت میدانی برای اینکه یاد بگیری برنج را آبکش کنی کم کم 15 سال باید در آشپزخانه داد بشنوی و فحش بخوری؟! این پیچ و خم آشپزی که در کنار من یا دمیگری خیلی با ارزشه و قدرش را بدان. این ها را در حالت مهربانی اش میگفت.
قسمتی از پاسخم را گرفتم. این بنده خدا سالهای سال تحقیر شده بود و ناسزا شنیده بوده تا شده سرآشپز و حالا هم که در کنار تیمی غیر حرفه ای کار میکند بدون در نظر گرفتن اینکه اینها هیچکدام نه دوست دارند و نه میخواهند که آشپز شودند، باز براساس تنظیمات کارخانه اش رفتار میکرد. دیگر اینکه دور از جانش مانند شیری و یا شاید گربه ای که به دور قلمرواش ادرار میکند، دوست داشت با داد زدن و ایجاد موج اضطرابی در ما، به ما بفهماند که کت تن کیست فارغ از اینکه ما کت را که چه عرض کنم؟ بلکه شاید مملکت را هم حتی حاضر بودیم بدون اینگونه اعمال و رفتار بنامش بزنیم.
هر چند که برایم تقریبا عادی شده بود، ذهنم درگیرش بودم تا اینکه بعد از گذشت هفته ها از اولین ملاقاتمان، سر آشپز جدید و همان کمک آشپز چند روزه قبلی برای من در قامت یک آیینه ظاهر شد که خودم را در آن ببینم و با ابعاد ناشناخته روحی ام بیشتر آشنا شوم. او هم درست همانند من، روزی که نه حتی لحظه ای خوبی هایش بر بدی هایش غلبه میکرد و روز و لحظه بعدی برعکس. الان که به روزهای گذشته فکر میکنم از او گله ای ندارم و حتما از او شرمنده ام که چرا اینقدر تشریح اخلاقی اش کرده ام در کمال بی اخلاقی.
خدا از همه ما بگذرد.