رهبرم

به نام خدا

اوضاع که به هم میریزد، دوست داری ساکت باشی تا مبادا دست ظالمی را بگیری و در مقابل دست مظلومی را پس بزنی. مخصوصا وقتی که خون می بینی و حزن هم وطنانت را، ولی بعضی وقتها آرام نمیگری و دلت نمی آید به عافیت نشینی.

مگر میشود بغض دختران و پسران و مردمان این سرزمین را از تبعیض و محرومیت از حقوق اولیه شان نادیده گرفت و یا اینکه گوش شنوایی نداشت برای صدای خفه شده در گلویشان و آیا شدنی است مزه مزه نکردن فقرشان و نفهمیدن خشمشان؟ و هزاران هزار مگر و اگر دیگر!

هم میبینم و هم میشنوم و فکر میکنم که هم کمی میفهمم، ولی در رویارویی یزیدیان زمانه که از قضا خیلی هم از یزید پسر معاویه دور نیستند، انتخابم ایستادن در کنار رهبری است که با وجود همه کاستی ها و نواقص، عشق به ایران و اسلام را بارها در او دیده ام.

خون بس

به نام خدا

سر و صدا را که میشنوم خودم را به کنار پنجره میکشانم و با دلهره به شعارها گوش میدهم. یکی شان خیلی نابهنجار با پادشاهش تهدیدمان میکند به خون ریزی، و من هم مانند تیری که از کمان رها شده باشد نا خود آگاه پاسخ میدهم ....خورده پادشاهت و بعد میلرزم. نمی دانم از سرمای هواست یا از اضطراب چیره شده بر من. به خودم که مسلط میشوم فکر میکنم که نکند صاحب این صدای نتراشیده همان مرد آرام چند ساختمان آنطرف تر باشد که بعضی وقتها صبح ها مثل خودم کیف بدست سوار ماشینش میشود، روشنش میکند تا بچه هایش بیایند و مانند من به مدرسه بروند؟! تابحال به او سلام نکرده ام ولی ته دلم را که می جویم قطعا حتی در مخیله ام نمی گنجد که بخواهم سرش داد بزنم و پرده دری کنم! یا اینکه نکند همسایه روبرویی مان باشد که سبیل پر پشتی دارد و بعضی وقتها به هم سلام هم میکنیم؟! چرا اینطور شد؟! نه! قطعا من اینها را دوست دارم......

می خواهم به دور از هیاهو ها و رجز خوانی ها به خدایمان، به کشورمان و به حق انتخاب تک تک هموطنانم همچون ریسمانی محکم چنگ بزنم.

متنفرم از مسببان وضعیت این روزها چه داخلی اش و چه خارجی اش.

عزم جزم

به نام خدا

این روزها که درگیر افزایش قیمتها هستم و دائم از زمین و آسمان در هر گعده و دور همی از وضعیت رها شده کشورم میشنوم، روزهایی که از نزدیک نظاره گر عملکرد مدیران نشسته بر سر سفره بیت المال هستم و حرص میخورم، از خودم میپرسم که آیا تصمیم درستی برای بازگشت به ایران گرفته ام یا نه؟!

سست که میشوم یاد بی تفاوتی همکار آلمانی ام از شهادت ده ها هموطن بی گناهم در جنگ اخیر می افتم، بیاد این می افتم که حتی در فضاهای مجازی آزادشان نمی توانستم براحتی از جنایاتشان بگویم. این دلم را آرامتر میکند. خبر پرتاب ماهواره های ایرانی هم امروز دلم را خنک کرد. این یعنی میشود هنوز به کشورم امیدوار بود و میشود تلاش کرد. در حال نوشتن این متن هستم که صدای زیبای اذان از تلویزیون کشورم روحم را جلا میدهد. نه قطعا تصمیمم درست بوده! انشالله که خدا عزمم را جزم کند و حساب و کتابهای دنیوی دلم را نلرزاند.