رهبرم
به نام خدا
اوضاع که به هم میریزد، دوست داری ساکت باشی تا مبادا دست ظالمی را بگیری و در مقابل دست مظلومی را پس بزنی. مخصوصا وقتی که خون می بینی و حزن هم وطنانت را، ولی بعضی وقتها آرام نمیگری و دلت نمی آید به عافیت نشینی.
مگر میشود بغض دختران و پسران و مردمان این سرزمین را از تبعیض و محرومیت از حقوق اولیه شان نادیده گرفت و یا اینکه گوش شنوایی نداشت برای صدای خفه شده در گلویشان و آیا شدنی است مزه مزه نکردن فقرشان و نفهمیدن خشمشان؟ و هزاران هزار مگر و اگر دیگر!
هم میبینم و هم میشنوم و فکر میکنم که هم کمی میفهمم، ولی در رویارویی یزیدیان زمانه که از قضا خیلی هم از یزید پسر معاویه دور نیستند، انتخابم ایستادن در کنار رهبری است که با وجود همه کاستی ها و نواقص، عشق به ایران و اسلام را بارها در او دیده ام.