درد دل نوشتنی

به نام خدا

نامه حسین فرهمند برایم بسیار جالب بود اینکه وقت گذاشته و به من فکر کرده بود خوشحالم کرد. من همیشه خدا را بواسطه دوستان خوبی که به من داده است شاکرم. امروز بالاخره برای تلفن و اینترنت ثبت نام کردم گفتند که هفته بعد وصل می شود خدا کند پشیمان نشوم کمی ریسک کردم که شاید به هزینه اش نیرزد ولی چون هدفم برایم تعریف شده است نباید مغبون باشم.

شاید فهمیده باشید دائم با خودم کلنجار می روم تا چیزی بنویسم ولی خیلی موفق نیستم در این کارزار. شاید دلیلش این باشد که چند وقتی است که روی کارهایم متمرکز شده ام و کمتر به نوشتن فکرمیکنم. البته منافاتی با هم ندارند معمولا انسانهایی که پرکار هستند خوب هم می نویسند من باید از مغشوش بودن افکارم جلوگیری کنم. نوشتن یکی از علایق من است نباید بگذارم داستانم بیشتر از این کش پیدا کند البته می دانم که نوشتن فرمایشی نتیجه خوبی ندارد ولی تنبلی در نوشتن هم بد آفتی است صالحیان بزرگ پیشنهاد داده بود که اگر به نوشتن علاقه داری به آن بصورت جدی بپرداز و همه اینها نیز تمرینی است برای نوشتن من در حال حاضر بند داستان از دستم در رفته ولی بند درد ودل و پر حرفی کردن که در دستم است پس دو دستی بچسبمش تا به عاقبت اولی دچار نشود.

از گوشه و کنار

به نام خدا

چند روزی است که درست و حسابی به اینترنت دسترسی ندارم و ضمنا خیلی هم دل نوشتن ندارم. البته به زور نوشتن هم خوب نیست ولی با فاصله نوشتن هم حس انسان را برای نوشتن کم می کند که باید حواسم باشد.

شکر خدا هفته گذشته هفته خوبی بود و آزمایشاتم را نسبتا منظم انجام دادم ولی همه اش نگران هفته پیش رو هستم که باید آزمایشات جدید را انجام دهم. توکلم خیلی کم است انگار نه انگار که تابحال خدا کمکم کرده است...........

برای خرج کردن وسواس پیدا کرده ام البته تقصیر من نیست  خیلی پیشنهاد های مختلفی ارائه می شود و گیج کننده است. ضمنا امروز صبح با مهدی رفتیم دوچرخه خریدم. خیلی ذوق دارم با دوچرخه رفت و آمد کنم خدا کند بتوانم و ذوقم کور نشود و سالم بروم و بیایم.

امروز آدرس وبلاگم را به مهدی هم دادم تا دامنه افرادی که آدرسم را دارند بیشتر شود. می دانم که خیلی پراکنده نوشتم صالحیان! ولی شما به خوبی خودت ببخش تو هم اگر منزل برادر بودی و همسرت دائم ندا می  داد که وقت رفتن است و فرزندت متصل فریاد سر می داد بهتر از این نمی نوشتی ولی من می دانم که اگر امشب نمی نوشتم می رفت تا وقتی دیگر که خودم هم نمی دانستمش.

 

سنی شدم

به نام خدا

چند روز است که به خودم وعده می دهم که حتما در خانه مطالبم را می نویسم ولی به دلیل جابجایی که داشته ایم نمی توانم. از اینرو امروز تلاش می کنم با هر سختی که هست از دفترم چندین مطلبی که به نظرم جالب می آید را بیان کنم.

چند روز پیش وقتی وارد نمازخانه شدم پسری را دیدم که از کلاهی که به سر گذاشته بود به راحتی میشد فهمید که از اهل سنت است. تا من را دید پیشنهاد داد تا نماز جماعت بخوانیم ولی تا فهمید من اهل ایران هستم کمی جاخورد ولی به روی خود نیاورد تا اینکه پس از کمی تعارف قبول کرد که امام شود. خیلی برایم جالب بود منتظر بود تا من ابتدا اقامه بگویم بعد شروع کند و از من پرسید که چرا بلند اقامه نمی گویم. خنده ام گرفته بود ولی خودم را کنترل میکردم تا اینکه نماز را سلام داد و با هم دست دادیم و شروع کردیم دست و پا بسته صحبت کردن. اهل پیشاور پاکستان بود از پدری شیعه و مادری سنی برایم جالب است اکثر کسانی که پدر و مادرشان دینهای متفاوتی دارند دین مادر را انتخاب می کنند. او هم مخلوطی شده بود از شیعه و سنی مثلا نمازش را به سبک اهل نسنن می خواند ولی ظهر و عصر را جمع می بست. از دست مشرف و گیلانی معترض بود و انتظار امام زمانی را می کشید که از فرزندان امام علی است. خیلی برایم جالب بود. هدی می گوید باید ظاهرا به او اقتدا می کردم تا ناراحت نشود ولی بین خودمان بماند من واقعا به او اقتدا کردم البته هدی هم میداند........

دیروز با هدی رفتیم به یکی از مراکزی که مخصوص فروش اجناس دست دوم است. اول سختم بود ولی دیدم چاره ای نیست نمیشود هم پول خرج نکرد و هم همه چیز را نو خرید. چند دست فنجان و بشقاب گرفتیم. درکل تجربه خوبی بود تا آماده شوم برای دست دو خریدن.

ابوذر هم این چند روزه خیلی حال می دهد. متحول شده زود به زود جواب می دهد.

 

ادامه نوشته

می شوم شاد................

به نام خدا

امروز هم صبح دیر بیدار شدم. خیلی برای خودم متاسفم.

یکی از مشکلات اصلی من درحال حاضر نحوه ارتباط برقرار کردن با اطرافیان غیر هم وطن است. نمی دانم چه کنم نمی خواهم از خودم ضعف نشان دهم و دوست دارم خودم باشم ولی هنوز بخوبی درکشان نکردم. با تیم و دان از همه شان راحت ترم خدا را خیلی شاکرم که تیم راهنمای من است.

 امروز بطور اتفاقی موسیقی "سه پنج روزه صدای گل نیومد" افتخاری را پیدا کردم. اولین بار در اسلاید محمود شنیدمش و با اینکه ۵ سال بیشتر نداشتم بسیار برایم دلنشین بود تا اینکه در اوایل دبیرستان نوارش به دستم رسید و من تا ۳ سال یعنی تا سال اول دانشگاه اکثر اوقاتی که در حمام بودم می خواندمش تا اینکه چند سال می شود دیگر از خاطرم رفته بود تا امروز. چه دلنشین است. 

امروز تیم را دیدم که با چه جدیتی دنبال ماسک می گردد فکر کردم حتما برای آزمابشگاه می خواهد تا اینکه وقتی به اتاق آمدم دیدم عکس سبیل و بینی یک خرگوش را بر روی ماسک کشیده و یک لباس عجیب غریب بر تن کرده.  مربوط به یکی از رسم و رسوماتشان بود. چه خوب شاد نگه می دارند خودشان را تازه با این پشتوانه ضعیفی که دارند و آنوقت من با این همه دلیل برای شاد بودن نیستم شاد. و می شوم........... 

ابوهدی

صحبت کردن با ابوهدی برایم خیلی جالب بود چنان از انقلاب و ایران دفاع می کرد که اگر کسی به لهجه شیرینش دقت نمی کرد باورش نمی شد که او اهل عراق است. با اینکه تمام زمان فعل ها را جابجا می گفت ولی بخوبی به من فهماند که انقلاب ما دوست داران زیادی دارد ولی این سئوال برای من باقی است چرا نتوانسته ایم خودمان را راضی نگاه داریم آیا بحث وفور نعمت است یا کمبود اطلاعات افرادی مانند ابو هدی. من هم خنده ام گرفته بود و هم خجالت کشیدم.

چند وقت است که می خواهم کمتر گله گذاری  کنم وبیشتر به خودم بپردازم ولی همصحبتی با ابوهدی خیلی قلقلکم داد و من را به آنجا کشید که نباید. ولی در کل خیلی راضیم که ابو هدی به من فهماند خیلی ها چشم به ما دارند و من خیلی متاسفم چرا مسئولین ما قدر این موقعیت طلایی را نمی دانند.

از هر دری سخنی

شکر خدا چند روزی است که نسبتا بهتر از گذشته درس می خوانم البته قطعا شق القمر نمی کنم بلکه تنها به وظیفه خودم عمل می کنم. کمی باید عجله را از خود دور کنم.

دلم برای خانواده عزیزم تنگ شده باید بگویم تا از یادم نروند. بعضی وقتها فکر می کنم چقدر نامرد هستم منی که هر روز به فکر مادر بزرگ معصومم بودم الان شاید هر هفته یکبار به یاد آن خدا بیامرز می افتم. دوری بد چیزی است سرد می کند ولی مطمئن هستم چهره زیبای عزیزانم که در خاطرم مانده گرمم می کند.

دیروز هدی بنده خدا می خواست مرا غافلگیر کند و برایم پیراهن خرید ولی من ناراحت شدم چون تمام تلاش یک روزه ام را برای اتوبوس سوار نشدن هدر داد. البته من باید بیشتر خودم را کنترل می کردم. نمی دانم چرا هر وقت پیاده می دوم یاد حرف بابا می افتم که برای اینکه پول اتوبوس ندهد پیاده می دویده یا صحبت مهدی ابراهیمی که با آن کفش مهمانی آنقدر دویده بود که پاره شده بود و با پول اولین حقوقش از دکتر جوادپور کفش نو خرید. باید دوید نه برای خساست برای آدم شدن. مرز این دو بسیار باریک است که من دیشب افتادم.

دوست دارم درمورد ایرادات مذهبی که ذهن مرا بخود مشغول کرده بیشتر بنویسم. مهدی می گفت وقتی میخواستم از کشیش اجازه بگیرم در کلیسا نماز بخوانم در این فکر بودم که اگر از من بپرسد شما حتی اجازه نمی دهید من وارد مسجد شوم چه برسد به اینکه آنجا دعا کنم؟؟!! چه باید بگویم. ولی کشیش ما بسیار مهربان تر از این حرف ها بود.............

فکر می کنم باید باور های غلط خود را تغییر دهیم.

 

گور پدر پسر.....

به نام خدا

من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شمناسم

من خود شیوه نگه چشم مست تو را می شناسم

دیگر ای برگشته مژگان از نگاه من رو بر مگردان

دین من دنیای من از عشق جاویدان تو رونق گرفته

یادش بخیر یاد آقای احمدیان بخیر می گفت قبل از عملیات کربلای چهار که تلفات بسیار زیادی دایم بچه ها را هر وقت جمع می کردیم تا صحبتی کنیم هنوز شروع نکرده همه شروع به گریه کردن می کردند حتی اگر می خواستیم تذکر نظافتی بدهیم.......

این همه آشفته حالی برای چه؟! ما که الگو های به این خوبی داریم حالا گور پدر پسر این آقایون

اگر به اوون بچه ها می گفتند به ناحق بزنند به گوش یک بیگناه می زدند؟؟!! حالا اینها که جان می گیرند به ناحق وضعشان مشخص است. خوب شد که تکلیف این نامردها مشخص شد حالا باید رفت سراغ الگوهای اصلی و آینده را ساخت.

ادامه نوشته

 

جواب بچه ها به ایمیلم خیلی ناراحتم کرد ولی لین موضوع را به من فهماند که لزوما همه مثل من فکر نمی کنند. البته .... مثل خودم بود کخ گفت.

سلام پالیزدار عزیزم
میبینم که بدجوری داغ کردی  ای چماق بدست
وقتی نوشته ات رو می خوندم دقیقا یاد حس وحال خودم تو بهبهه دادگاه خونمون افتادم
اون اتفاق هر چقدر هم که برای من گرون تموم شد وهنوز هم درگیرشم اما از این جهت که چشمهام رو باز کرد و من رو با واقعیتهایی از ملیت و کشورم مواجه کرد ،مفید بود
خدا رو شکر ش،شاید حکمت این اتفاق هم همین بود
و اما اون فیلم لجن رو منم دیدم ومن هم اذکاری نثار خوار و مادر آقایون کردم
اگه بگم موقع دیدن اون فیلم نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم غلو نکردم
آخه می دونی که "منم که حسساس..."ر
واقعا نمیدونم چکار باید کرد
هر جای مملکت رو دست میذاری  گه برداشته
تحمل مردم چاپلوس ،دو روی متظاهر جوگیر رو هم دیگه ندارم
زندگی برای هرکس که بخواد آدم باشه و درست زندگی کنه خیلی خیلی سخته
بگذریم پالیزدار
خیلی حیرونم
نمی دونم چکار باید کنم ؟ کجا باید فرار کنم؟
دعام کن
این روزها هم سرم خیلی شلوغه
آخه برای هر کار باید حداقل 5 برابر انزی لازم رو تلف کنی تا شاید به نتیجه برسی
بگذریم گیج بودنم از تو همین نوشته هم پیداست
به ما سر بزن نگاه به بی مرامی ما نکن.بالاخره بعد از یه عمر زندگیه مشترک باید ما رو شناخته باشی.
جدا دعا کن
یا علی.

سعید گفت

سلام بر تو و بر همسر  و فرزند عزيزت

بعد از حدود ده روز فشار ممتد كاري امروز تازه اومدم تهران و مشغول كار روزمره شدم.

از ايميلت  خيلي تعجب كردم.  فكر نمي كردم يك روزي همچين چيزي برام بفرستي.

خوب شايد اجبار شرايط باشه !!! 

اگر مي گفتي،   اون فيلم رو من سال 78 يا 79 هم ميتونستم تقديمت كنم.

اولين بار سيد هاني موسوي به من نشون داد و به من گفت تو چرا اينقدر شعار ميدي. 

اگر بنا بود از اين حرف ها بزنيم بايد همان موقع كه با هم  زير يك سقف بوديم ميزديم.

مناسب نيست كه ما بعد از چند ماه قرار گرفتن در جريان اطلاعات يك باره به زمين و زمان

پرخاش كنيم. 

شما عزيز تا وقتي كه داخل مملكت بودي دنبال جريان باز اطلاعات نبودي و زندگي عادي خود را

ادامه ميدادي. 

چه شده كه الان دنبال جريان آزاد اطلاعات رفتي ؟  چرا؟!!! 

اينكه ما چه ملتي هستيم كه چيز تازه اي نيست.  مگر شما توحش حين خروج از استاديوم ها را نديدي؟

مگر شما فراموش كردي كه من يك بار در مورد يك بنده خدايي از فاميل مان يك توضيحاتي برات دادم؟

مگر شما اختلاس 123 ميلياردي سال 75 را فراموش كردي   ؟   و خيلي مسايل ديگر ... 

.به هر حال ما جزء همين ملت به قول شما و آن بزرگوار پوفيوز هستيم

شايد خيلي از تصميم گيرندگان براي صنعت و اقتصاد و سياست مملكت خودشان خيلي پوفيوز تر از مردم

باشند و به مردم  ضعيف و گرسنه نگاهداشته شده توهين كنند در حالي كه درصدي از تقصيرها

هم متوجه خودشان باشد و فقط فرافكني نمايند.  

اما همانطور كه گفتي ملت ايران ملت كاملي نيست و نبود.  و در طي سال هاي اخير به اعتقاد من به شدت

افول كرده است.  يك مقدار از اين مسايل به اشتباهات حاكميت بر مي گردد.  يك مقداري هم به

هجمه سراسري غرب و يك مقداري هم به نا سپاسي خود مردم.  

دوست بسيار عزيزم !

بايد بداني كه اقشاري كه در لندن زندگي و يا تحصيل مي كنند از چه طبقات و انواع

اجتماعي هستند و چرا آمده اند: 

با اينكه من آنجا نيستم و نبوده ام اما من مي توانم اين دسته بندي را قايل شوم

1.    همانطور كه گفتي يك عده اي از طريق وزارت علوم رفته اند . اين گروه شايد تا اندازه اي با توجه به علم و دانش و استعدادشان رفته باشند.  انما يخشي الله من عباده العلما

2.    يك دسته افرادي كه به واسطه استطاعت مادي امكان عزيمت داشته اند. اين گروه قاعدتا متعلق به طبقه اشرافي ملت ايران است. اين طبق عمدتا در شمال شهر تهران زندگي مي كند و گفتن مرسي و امثالهم را جزء افتخارات مي شمارد. تشنه سفر خارج است و ايران را مانند قفسي بزرگ تصور مي كند.  چون نمي تواند آزادانه با سگش در خيابان قدم بزند.  معلوم است از فارسي صحبت كردن خوششان  نمي آيد.

3.    پناهندگان سياسي هم همينطور.  فقط دنبال آزادي هستند

4.    يك عده اي هم تلاش مي كنند كه مسلماني خود را حفظ كنند كه بسيار سخت است.  

مقداد عزيز !

پيشنهاد من اين است كه شما با توجه به فرصت خوب پيش آمده با جديت تمام

درس را ادامه بده.

در اين شرايط كه آدم احساس تنهايي مي كند توكل به خدا و ارتباط با خدا خيلي اهميت دارد.

اكيدا توصيه مي كنم دعاي ابو حمزه را زياد بخوان. 

اكيدا توجه شما را به خواندن وصيت نامه امام جلب مي كنم.

امام خيلي حق بزرگي به گردن ما دارد و  تمثالي

از عملكرد رسول الله در  دوران ما است. . 

به ياد داشته باشيم كه جامعه اسلامي در زمان رسول الله و حتي بعد از آن

با چه مشكلاتي روبرو بود.   شايد مطالعه تاريخ اسلام  در اين 

زمينه خيلي مفيد باشد.   

در نهايت يك جريان از خودمان!

يك روز فرهمند دنبال يك نقاشي از شهيد چمران بود. تصادفا من يك نرم افزار را پيدا كردم كه نقاشي هاي شهيد چمران را داشت.

نقاشيي كه فرهمند دنبال آن بود هيچ زيبايي خاصي نداشت:  يك شمع كه دور و بر آن

سياهي و تاريكي مطلق است. 

بعدها فرهمند تفسير شهيد چمران از رسم آن نقاشي را به من گفت: شايد نمي توانم به اندازه خودم كه يك شمع است همه تيرگي ها را رفع نمايم.

اما مي توانم همانند يك چشمه نور اختلاف تاريكي و روشنايي را براي افراد مشاهده كننده مشخص نمايم 

اگر آن نقاشي را پيدا كردم حتما برايت خواهم فرستاد 

به اميدديدار

مهدی گفت:
 
salam dadash
avallan midooni ke ma irania mamoolan gharibparastim va ashnaha ro kamtar tavil migirim vali be harhal khodet midooni ke hich jaye iran injoori ba adam barkhord nemikonnan . beharhal ma khodemoon kheili jaharo didim fekr nemikoni in neshooneye tasire farhang mozakhrafe oona bashe? khodet midooni ke iroonia be mohabbat maroofan
sanian raje be ghaziyeye shekanje ma ino salha pish az tarighe internwt too hamin mamlekate na azad didam kheili ham narahat shodam vagheaan tekan dahande boob vali agha meghdad hanooz zoode chap koni bezar ye chandrooz begzare(shookhi) manam fohsh dadam vali na be hame ma khoob kam nadarim albatte badam kam nist adam bayad ensaf dashte bashe hala ke oonja ettelaat azade boro akshaye tajavoz sarbazaye amrikaii ro be zanaye eraghi bebin
dadashe man ma mellate pofiyuzi nistim ma shieh hastim shieh az ezafeye gele ahlebeite ma pofiyuz nistim bana be revayate mostanad ma tanha ommati hastim ke aghaa emame zaman fadash besham roomoon hesab karde
kodoom mwllat Khomeini,khameneii,rajaii ,bahonar, beheshti ,va ... dare?
meghdad joon,hazrate amir fadash besham ye jomleye maroofi dare ke "agar khalkhali az paye yek zane yahoodi be zoor darbiyaran
ja darad ke shenavande bemire" ino badaz tajavoz ye jenayate vahshatnak ke dar zamane hokoomate ishan ettefagh oftad farmoodan.
tanha hokoomate sad dar sad ideall hokoomate mahdie fatemas. hokoomate ma kam jenayattarin hokoomate donyas ino motmaen bash
miboosamet dadashe golam.
 
و یحیی گفت:
salam
fekr konam zood va saree dari ghezavat mikoni!? inke adam haye oonja chejoori hastand ra nemidoonam!? ya inke IRANI ha oonja chejooriand!?
ama midoonam ke inja ma omidvarim va doost ham darim omidvar bemoonim! nemikhahim khodemoon ra gool bezanim ya saremoon ra zire barf konim ama fekr konam ke ba tavajoh be inke adam haye khoob va gol mesle khodet inja ziad darim (ya age talash konim betoonim tarbiat konim) pas mitoonim behtar va behtar beshim hamoon tor ke az sale 1357 ta 1387 to in 30 sal ye zarre ye zarre behtar shodim! fekr nemikonam age oonja begardi betooni be in teadad adame khoob ke inja mishnakhti oonja adame khoob peyda koni! ma vazifamoon tolide adam haye khoobtar va khoobtare va na tavajoh be adam haye bad va aamaleshoon! saee kon vijegihaye khoobi ke adamhaye oonja nesbat be ma darand va ma bayad yad begirim ra bishtar morede tavajoh gharar bedi na badi haye hamvatanhamoon dar oonja ra!? ma modati to bahse AMRICA ba MEYSAM AKBARZADEH in karo mikaedim masalan mesam migoft adam haye oonja bishtar az inke harf bezanand goosh midand ya inke bishtar az inke roozname bekhoonand ketab mikhoonand ya inke hamishe mizarand harfeto ta akhar bezani va ba deghat ham be harfet goosh midand hata age cherto pert begi hala oonja ke shoma hastid ba in eynake jadid chejooriast!??
nagofti key ma ra invite mikoni biaeem pishet!?
yahya

 

بی حالم

به نام خدا

دیروز همراه کلیسایی که هدی آنجا کلاس زبان می رود به یک اردوی چند ساعته رفتیم شکر خدا خوب بود و خوش گذشت. همسفرانمان بسیار مهربان بودند مخصوصا کشیشی که در انتهای سفر دیدیمش. اصلا مثل اینکه ما مسیحی هستیم خیلی مهربان برخورد کرد و ما را با خوشرویی بسیار پذیرفت.امروز نیز با هدی نزدیک چهار ساعت دائم راه رفتیم و سر پا راه بودیم. بیشتر از این حال نوشتن ندارم.

ادامه نوشته

دومین درخواست

به نام خدا

چند روز پیش پس از یک ماه پرسه زدن به یونیون رفتم تا برای ثبت نام در یک شرکت تهیه و سرو غذا فرم پر کنم. ثبت نام از ساعت ۱۲ شروع میشد تا ۳ بعدالظهر ولی من از ابتدا رفتم تا اگر تعداد زیاد بود درخواست در اولویت باشد ولی از همان ابتدا نیز نزدیک به ۱۰۰ نفرم متقاضی کار در یونیون جمع شده بودند. خوشبختانه مصطفی هم آنجا بود و کمکم کرد تا بدون هیچ مشکلی فرم را تکمیل کنم. مسئول ثبت نام گفت برای  فرا گرفتن چگونگی سرو غذا فردا باید در یک کلاس آموزشی مخصوص سرو غذا شرکت کنیم. محل تشکیل کلاس درست کنار فروشگاه پرای مارک بود. سر ساعت ۲ داخل کلوب شدیم و انبوه نوجوانان مشتاق کار همراهیمان می کردند فکر کنم من ارشد شان بودم حداقل ۵ سال از من کوچکتر بودند. اقرار می کنم که سختم بود ولی حسی به من می گفت که باید ادامه بدهم. پس از یک ساعت نوبتمان شد من مصطفی و دو دختر اجنبیه سر یک میز نشستیم و معلم مهربانمان با توجه خاصی که نثار دختران اجنبیه می کردند ما را ارشاد فرمودند که برای سرو غذا از ست راست مهان شروع می کنیم و برای جمع کردن باقی مانده آن از سمت راست و چیزهای دیگر که از گفتنشان معذورم و دائ در این فکر بودم که ظرف شستن چه شغل شریفی است.

درانتها شماره تلفنی مرحمت فرمودند که هر دوشنبه صبح به آن متصل شویم و اعلام آمادگی کنیم برای خدمتگذاری که اگر مقبول افتاد ما را مورد لطف خود قرار دهند.بنظرم کمی سر کاری آمد.

جالب اینجاست که باید پیراهن سفیدی بخرم با کت و شلوار سیاه و حتما باید کرواتی سیاه آویزانم باشد. اگر به این هیبت درآمدم باید تصویری از خودم تهیه کنم برای بچه ها بفرستم. این دومین درخواست کار من است در این مملکت غربت اولی که اداره پست بود که بدجوری کنف شدم البته راضیم چون حداقل بانی خیری شدم برای مهدی. تا سومی چه باشد و یار چه خواهد.............

ادامه نوشته

به نام خدا

زیبایی زندگی به این است که غبرقابل پیش بینی است. یک شب از شدت ناراحتی خواب به چشمانت نمی آید شب دیگر از شدت خوشحالی نمی توانی بخوابی. و دیشب من خوشحال بودم امیدوارم این خوشحالی برای همه باشد.

کلی حرف دارم ولی تایپ کردن برایم سخت است و ترجیح می دهم از منزل بنویسم. فقط این را بگویم که واکنش بچه ها به نوشته قبلیم (نفرت) بسیار برایم جالب بود تنها جلال فهمیده بودم.

ادامه نوشته

یک لحظه

با کمی تاخیر به نام خدا

چه راحت همه چیز خراب می شود؟؟!! امشب چه شب بدی است برای من. نمی توانم بخوابم می خواهد کسی باورش بشود یا نه ولی یک لحضه همه چیز برایم تمام شد احساس سکته کردم و لخته شدن خون را در رگهایم حس کردم وحتی شهادتین را هم گفتم ولی چه فایده می توانم خنده بر روی لبت را بخوانم و اینکه خیلی دیوانه ای بعدش را ولی چه احساس بدی است تمام شدن همه چیز. خدایا خودت کمک کن

نفرت

به نام خدا

یکی از نکات جالبی که ذهن مرا بخود مشغول کرده است نحوه تعامل ایرانی های مقیم اینجاست که تا حدودی جالب است.

اولین بار که با چندین تن از دانشجویان ایرانی در راهرو دانشکده آشنا شدم خاطره بدی را در ذهن من یادآور می کند. یک روز بعدالظهر پشت سر مهدی هنگام خروج از در انشکده چندین جوان ایرانی را دیدم که دور هم جمع شده بودند و مشغول صحبت با همدیگر بودند.  وقتی مهدی ایشان را دید مشغول دست دادن با همه آنها شد و من هم به خیال اینکه مهدی همه را می شناسد مشغول دست دادن با آنها شدم ولی رفتارشان بسیار سرد بود جالب اینکه فکر کنم اکثرا دانشجوی لیسانس بودند و نباید حداکثر 20-22 سال بیشتر می داشتند از مهدی پرسیدم می شناختیشان گفت که فقط یک نفرشان را می شناختم و برای اینکه زشت بود فقط با او سلام  و علیک کنم با همه شان احوال پرسی کردم. البته این تنها برخورد من با ایرانی های دانشجو نبود چندین برخورد دیگر داشتم که به من فهماند اگر صدای ایرانی شنیدی اصلا به روی خودت نیاور.

یک خاطره جالب دیگر اینکه دیروز هنگام خروج از در اصلی دانشکده یکی از دانشجویان نمی دانست چگونه باید از کلید مخصوص فعال کردن در استفاده کند که مهدی به او نشان داد از نحوه تشکرش( thanks ) فهمیدم که ایرانی است ولی تجربه به من نشان داده بود که در اینجور مواقع اصلا نیاز نیست ایرانی بودن خود را نشان دهم برای همین ترجیح دادم با مهدی فارسی صحبت کنم تا او بفهمد که ما ایرانی هستیم ولی او اصلا به روی خودش نیاورد. روزهای اولی که آمده بودم فکر می کردم اگر در خیابان فردی را دیدم که همراه یک خانم محجبه است و احتمالا ایرانی است بهتر است سلام کنم و به قول معروف حس هموطنی در دیار غربت گل می کرد ولی حالا اگر مطمئن شوم در راهرو دانشکده یک نفر ایرانی مشغول راه رفتن است ترجیح می دهم به آرامی از کنارش رد شوم. واقعا ما چه قوم عجیب و غریبی هستیم که می خواهیم دنیا را رهبری کنیم و صبح تا شب حرف از هوش و ذکاوت و مردانگی و مهمان نوازی و... ما گوش عالم را پر کرده است. من خودم به شخصه با دیدن یک مالزیایی مسلمان یا یک عرب خیلی بیشتر احساس همبستگی یا نزدیکی می کنم تا با دیدن این قیافه های مملو از غرور که فقط یاد گرفته اند غرورشان را به هموطنان خود بفروشند و کاسه لیس غریبان باشند. فقط با یک کلمه می توانم خود را تخلیه کنم که تف بر رویشان.

البته من دوستان ایرانی بسیار خوبی اینجا دارم که اکثرا از بچه های بورسیه وزارت علوم هستند و چند تاییشان از بچه هایی که از کودکی اینجا بوده اند و بسیار انسانهای شریف و دوست داشتنی هستند ولی جو غالب همان است که از ابتدا بیان کردم.

تازه شرایطی که من بیان کردم مختص دانشجویان اینجاست که معمولا از سطح فرهنگ بالاتری برخوردارند چه برسد به افرادی که در چمدان مخفی شده اند و خود را به اینجا رسانده اند اشتباه نکنید منظور من این نیست چون لزوما با چمدان فرار کرده اند انسان بدی هستند من اینجا چند پناهنده را می شناسم که بسیار افراد بامرامی هستن و بسیار دوست داشتنی ولی منظورم این است که افراد شهری معمولا سطح فرهنگ پایین تر از دانشجویان دارند  و خیلی هاشان مشکل سیاسی دارند با افرادی که خود را وابسته به ایران می دانند خلاصه آش هفت رنگی است که چشیدنش چیزی جز مزه یاس و نا امیدی را به دهان  انسان نمی آورد.

من همیشه یاد صحبت پدرم می افتم که می گویند ما ملت پوفیوزی هستیم و فکر می کنم تنها کلمه ای که می تواند ما را به خوبی معنی کند همین کلمه است. باید گذشت از مقاطع خاص تاریخی چون سربه داران و جنگلیان و دلیران تنگستان و دوران جنگ خودمان که البته با دقیق تر شدن در هر کدام از این دوره ها می توان رگه های خیانت و بدی و حسد و هرچه زشتی است را در این دورانها بخوبی مشاهده کرد و درنتیجه تمامی این مردمان خوب ناکام ماندند به دلیل سروکله زدن با این جماعت هفت رنگ.

نمیخواخهم فلسفی و تاریخی صحبت کنم بهتر است هرکدام سرمان را بلند کنیم و اطرافمان را بنگریم از فامیل و بستگان گرفته تا دوستان و همشهریان. واقعا چه باید بکنیم؟؟!! پرسشی که ذهن مرا خیلی به خود مشغول کرده است.

بواسطه آزادی اطلاعات در این مملکت چند شب پیش پس از سالها مشغول دیدن فیلم شکنجه متهمان قتلهای زنجیره ای بودم. الان که چند روز از آن وقت می گذرد دوست دارم داد بزنم فریاد بزنم فحش بدهم از بالا تا پایین هر چه حکومت و مرد و نامرد و مقام و واعظ و قاضی و خلاصه هر چه خرقه و ........ نامردها با ظاهری بسیار اسلامی که اگر ما در خیابان ببینیمشان می گوییم پیغمبرزاده هستند داشتند سکسی ترین حرفها را به همسر سعید اسلامی می زدند و از هر سه کلمه ای که از دهانشان خارج می شد دو تا مربوط به امور جنسی و اقرار گرفتن از متهمان در زمینه امور جنسی بود آخر این چه وضعیتی است. در انتها هم وقتی قضیه لو رفت مجبور شدند تاکید می کنم مجبور شدن دادگاهی تشکیل دهند و بازجو ها را توبیخ کنند و من دنبال این سئوال هستم که کارهایی راکه هنوز لو نرفته اند چه می شود و چه کسی باید پاسخگو باشد. حضرت علی می فرماید اگر تمام دنیا را به من بدهند تا غذایی از دهان مورچه بگیرم این کار را نمی کنم آنگاه ما که شب تا صبح و صبح تا شب حرف و دم از او میزنیم کل دنیا را ویران می کنیم تا خود را ثابت کنیم ای مرده شور ما رو ببرن.

من کاری به سعید اسلامی و همسرش ندارم ونمی دانم چه کرده اند ولی این را می دانم که اگر من به خونبهای هزاران شهید پاک و نازنین بپاخیزم سرنوشت من و همسرم بهتر از این نیست.خلاصه سرتان را درد نیاورم در یک کلمه می گویم که خدایا کمک کن تا از این منجلاب برهیم با یاری تو و اسیر اسم ها عنوانها نباشیم.

ادامه نوشته