از هر دری سخنی
دلم برای خانواده عزیزم تنگ شده باید بگویم تا از یادم نروند. بعضی وقتها فکر می کنم چقدر نامرد هستم منی که هر روز به فکر مادر بزرگ معصومم بودم الان شاید هر هفته یکبار به یاد آن خدا بیامرز می افتم. دوری بد چیزی است سرد می کند ولی مطمئن هستم چهره زیبای عزیزانم که در خاطرم مانده گرمم می کند.
دیروز هدی بنده خدا می خواست مرا غافلگیر کند و برایم پیراهن خرید ولی من ناراحت شدم چون تمام تلاش یک روزه ام را برای اتوبوس سوار نشدن هدر داد. البته من باید بیشتر خودم را کنترل می کردم. نمی دانم چرا هر وقت پیاده می دوم یاد حرف بابا می افتم که برای اینکه پول اتوبوس ندهد پیاده می دویده یا صحبت مهدی ابراهیمی که با آن کفش مهمانی آنقدر دویده بود که پاره شده بود و با پول اولین حقوقش از دکتر جوادپور کفش نو خرید. باید دوید نه برای خساست برای آدم شدن. مرز این دو بسیار باریک است که من دیشب افتادم.
دوست دارم درمورد ایرادات مذهبی که ذهن مرا بخود مشغول کرده بیشتر بنویسم. مهدی می گفت وقتی میخواستم از کشیش اجازه بگیرم در کلیسا نماز بخوانم در این فکر بودم که اگر از من بپرسد شما حتی اجازه نمی دهید من وارد مسجد شوم چه برسد به اینکه آنجا دعا کنم؟؟!! چه باید بگویم. ولی کشیش ما بسیار مهربان تر از این حرف ها بود.............
فکر می کنم باید باور های غلط خود را تغییر دهیم.